العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
238
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
بيابانى بميرى و مرد خوبى تو را كفن كند و به خاك سپارد ، گفت : خدايت رحمت كند تو كيستى ؟ پاسخ داد از پريان كه قرآن از زبان پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلم شنيديم و از آنها نمانده جز من و همين كه مرده است . و از عمار بن ياسر روايت شده كه بهمراه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با آدمى و پرى جنگيدم و از جنگ با پريش پرسيدند گفت رسول خدايم صلّى اللَّه عليه و آله فرستاد از چاهى آب بياورم ، و شيطان را در صورت خودش ديدم تا با من جنگيد و او را به خاك افكندم و با حربه يا سنگى بينى او را خون آوردم ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بيارانش فرمود : عمار در سر چاه بشيطان برخورده و با او جنگيده ، و چون برگشتم از من پرسيد و به او گزارش دادم . و ابو هريره پر ميگفت : كه خدا عمار بن ياسر را به زبان پيغمبرش از شيطان پناه داده ، و اين است كه بخارى بدان اشاره كرده بروايت از ابراهيم نخعى كه علقمه بشام رفت و چون به مسجد درآمد گفت بارخدايا به من همنشين خوبى روزى كن و نزد ابى درداء نشست . ابو درداء گفتش تو از كيستى ؟ گفت : از اهل كوفه گفت : آيا ميان شما نيست يا از شما نيست داننده رازها كه جز خود او نداند يعنى حذيفه ؟ گفتم : چرا گفت از شما نيست آنكه خدايش به زبان پيغمبرش از شيطان پناه داده يعنى عمار گفتم : چرا ، گفت آيا در شما و يا از شما نيست صاحب مسواك و يا دستبرنجن ( و يا پشتى خ ب ) گفتم : چرا ، گفت : عبد اللّه چگونه ميخواند « وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى » را ؟ گفتم به او الذكر و الانثى - الحديث و در كتاب خبر البشر است كه چند تن از شاگردان عبد اللّه بن مسعود براى حج بيرون شدند و چون در راه بودند ناگاه مار سپيدى ديدند ميرود و بوى مشك ميدهد ، گويد بهمراهانم گفتم شما برويد كه من نروم تا بدانم كار اين مار بكجا كشد ؟ درنگى نشد كه مرد و براى بوى مشكى كه داشت او را خوب